چگونه یک فروشنده حرفه ای باشیم


(( راز یک فروش موفق، در یک فروشنده موفق بودن است ))

ببین پسر اگه می خواهی یک فروشنده خوب باشی باید تلاش کنی باید یاد بگیری که یک فروشنده حرفه ای باشی،

ما اینجا نیاز داریم به فروشندگان موفق که بتوانند فروش موفق داشته باشند.

برای فروشنده موفق بودن نیاز هست که اصول و فنون مذاکره رو خوب بلد باشی

و شم اقتصادی داشته باشی و بتونی به یک نابغه در فروش  تبدیل بشی.

ما اینجا نیاز داریم به یک نابغه فروش که گرگ بازار باشه.

من بیش از ۴۰ سال هست که کار میکنم و هر روز دارم مطالعه میکنم و چیزهای جدید یاد میگیرم و دنبال پیشرفت و فتح بازارم.

راحت به اینجا نرسیدم .

الان تو بازار لوازم یدکی همه منو می شناسند .

اونم لوازم یدکی بنز و بی ام دبلیو ، شوخی نیست پسر!!!

من خاک بازار خوردم و یاد گرفتم، تجربه کردم، زمین خوردم و بلند شدم.

فروشنده بی سر و زبون و دست و پا چلفتی به درد من نمیخوره، خوب فکراتو بکن نمیتونی وقت من و خودت رو نگیر.

الانم من میرم تا بانک، برمیگردم قفسه هات اینطوری نباشه، باید مرتب و منظم باشی .

حرف های حاجی بدجور ذهنم رو مشغول کرده بود. مگه فروشندگی هم این همه داستان داشت!

فروشنده حرفه ای، فروش موفق و آشنایی به اصول و فنون مذاکره، هر جور بود باید خودم رو بالا می کشیدم

من همین کارم سخت پیدا کرده بودم ، یاد اون روزها افتادم که چقدر بیکاری به خودم و خانواده فشار می­ آورد.

اما در کل ناراحت بودم حاج علی اخلاقش تند بود سر هر چیزی داد و بیداد میکرد.

من هم که چاره ای نداشتم مجبور بودم تحمل کنم. هینطور که داشتم قفسه ها رو مرتب میکردم و فکرم مشغول بود

تو دلم به خودم غر میزدم که اگر کاری بلد بودم اینجوری نمیشد و مشغول کار بودم نفهمیدم چقدر گذشته بود ، با صدای حاج علی به خودم آمدم

– آفرین پسر ، لازمه هر کار نظم است.

کارم دیگه تموم شده بود رفتم دستامو شستم و دو تا چایی ریختم و نشستم روبه روی حاج علی
هنوز حالم از داد و بیداد صبح حاجی گرفته بود. یه جورایی ازش دلگیر بودم .

سرم پایین بود و مشغول بازی کردن با انگشتام بودم که حاجی گفت:

-چیه چرا تو حسی چیزی شده ؟

-نه حاج آقا چیزی نیست

-ببین پسر از من ناراحت نباش، تو هم جای من بودی همین میشدی شاید بدتر

من این مغازه ای که میبینی مثل یه بچه بزرگش کردم و نمیخوام الکی از بین بره.

اگر می خواهی اینجا کار کنی باید حرفه ای باشی

خوب بلد باشی با مشتری چه رفتاری داشته باشی و حواست به کارت باشه خلاصه .

– چشم حاج آقا، حواسم هست هر چیزی لازم باشه بهم بگید زودی یاد می گیرم و انجامش میدم .

-خیلی چیزها هست که منم همش را یا درست ترینش را نمیدونم

شاید لازم باشه بری کلاس و یاد بگیری

کاری که خودم کردم . اگر زبل باشی و بتونی مغازه رو جمع کنی منم هوات رو دارم .

من که حوصله کلاس رفتن را نداشتم ، نمی دونستم چطوری به حاجی بگم که اصلا در خودم نمیبینم.

که حاجی شروع کرد به درد و دل و قصه زندگیش رو برام گفت:

ببین پسرم محسن منم سختی زیاد کشیدم یک شبه به اینجا نرسیدم که از خیلی چیزها چشم­ پوشی کنم.

قصه فروشنده شدن من و این مغازه و اعتبار بازار از اونجایی شروع شد که …

 مدتی بود دنبال کار میگشتم

اما خوب نه تخصصی داشتم و نه سواد خاصی که بتونم با تکیه بر اون یه کار خوب پیدا کنم.

دیگه کلافه شده بودم ، هر جا می رفتم قبولم نمیکردن

دست از پا دراز تر خیابان ولیعصر را از چهار راه ولیعصر همون پهلوی سابق به سمت پایین گز می کردم .

یه جورایی کار هر روز من این شده بود که صبح از خونه بیام بیرون و دنبال کار باشم 

هرروز تا بعد از ظهر علاف باشم و بعد دست از پا درازتر برگردم خونه و روز از نو روزی از نو

چند ماهی بود که بیکار بودم

خجالت می کشیدم دست تو سفره ای ببرم که مادرم با ساییدن و نظافت خونه های مردم برامون پهن میکرد،

هر شب با کلی دق و دل چند لقمه ای غذا میخوردم و با هر لقمه آرزوی مرگ را نوش جان می کردم .

چشمم به مردم بود چقدر جنب و جوش تو بازار بود این همه مغازه و این همه شغل پس چرا من بیکار بودم.

اینقدر تو خودم بودم که نفهمیدم کی رسیدم مولوی!

از دردی که تو پاهام می پیچید و از غار و غور شکمم به خودم اومدم، نزدیک خونه بودم

خودم رو رسوندم به خونه و بعد از شستن دست و صورتم خزیدم یه گوشه و خودم را با یه قلم و کاغذ مشغول کردم

مادر با سینی بزرگی که بساط غذا داخلش بود اومد تو اتاق،

نگاهی انداختم دلم سوخت هر روز داشت پیرتر و نحیف تر میشد، دیگه انصاف نبود شکم من را هم این بنده خدا سیر کنه.

سفره را پهن کرد و گفت علی مادر بیا سر سفره ، خودمو کشیدم سر سفره

اما خدا میدونه دستم دراز نمیشد تو سفره با خودم فکر می کردم آخه منم غیرت دارم اسم من رو  هم میشه مرد گذاشت!

تو فکر بودم که مادر صدام کرد علی جان مادر غذات سرد شد.

یوسف برادر کوچیکم با یه مشت پول خرد اومد کنار مادر نشست و گفت:

  • مامان جون اینارو امروز کار کردم.

چشمام از حدقه بیرون زد مگه یوسف کار میکرد!!!

یوسف فقط ۶ سالش بود خیلی کوچیک بود یعنی چیکار میکرد.

مادر لبخندی زد و گفت :

  • آفرین پسرم ، پول هات رو جمع کن برای مدرسه

یوسف خندید و گفت:

  • حالا کو تا مدرسه این پول ها برای شما، من بازم کار میکنم

من که طاقتم تموم شده بود گفتم :

  • یوسف تو با اجازه کی کار میکنی؟

یوسف که ترسیده بود بغض کرد و گفت:

  • به مامان گفتم و اجازه داد.

مادر دستی کشید روی سر یوسف و گفت :

  • علی جان یوسف به من گفت و از من اجازه گرفت

من گفتم :

  • حالا چکار میکنی؟

یوسف همونطور که با دست هاش بازی میکرد گفت :

  • فرفره درست میکنم و دم پارک می فروشم ، صبح ها درست میکنم و عصرها که دم پارک شلوغ میشه همش رو ۲ ساعته می فروشم

همینطور که بهش خیره شده بودم با خودم فکر می کردم این فسقلی از من با جربزه تر بود.

خوب منم می تونستم فروشنده بشم بهتر بود میرفتم سراغ فروشندگی.

شام رو خورده – نخورده رفتم تو رختخواب،

چقدر فکرم مشغول بود خدا میدونه نمیتونستم بخوابم صبح زود از خواب بلند شدم و راه افتادم به سمت خیابان ولیعصر

از اون همه مغازه حتما یکی فروشنده می خواست خلاصه همونطور که می رفتم چشمم افتاد به یک مغازه

کاغذی که پشت  شیشه چسبانده بود نظرم را جلب کرد. روی کاغذ نوشته بود ، به یک شاگرد نیازمندیم .

دقت کردم مغازه تولید کننده و فروش کلاه بود. صدامو صاف کردم و دستی به سر و زلفم کشیدم و وارد مغازه شدم .

مرد مهربانی با موهای جو گندمی پشت پیشخوان نشسته بود و داشت با چرتکه حساب و کتاب می کرد.

کمی صبر کردم و با صدای بلندی سلام کردم.

  • سلام آقا
  • سلام گل پسر
  • آقا شما شاگرد می خواهید؟
  • بله پسر جان ، چه کارهایی قبلا انجام دادی و چه کارهایی بلدی ؟
  • نگاهی کردم بهش و با غرور گفتم فروشندگی
  • خوب کجاها کار کردی و چه چیزهایی فروختی ؟
  • من و من کنان گفتم جایی کار نکردم و چیزی نفروختم

مرد که چهره مهربونی داشت از بالای عینکش نگاهی بهم کرد و خندید و گفت :

-پس چرا میگی فروشندگی بلدی

سرم را پایین انداختم و گفتم خوب آسونه کاری نداره می تونم

پیر مرد گفت :

  • چند سالته ؟
  • اسمت چیه؟
  • گفتم اسمم علی هست و ۱۵ سالمه

اهل کجایی علی آقا؟

  • تهران

پدر و مادرت کجا هستند؟

  • مادرم که خونه هست و پدرم هم که عمرش رو داده به شما

پیرمرد سری تکان داد و گفت :

  • پس مرد خونه ای جوان

سرم را به علامت تایید تکان دادم و گفتم:

  • بله آقا

 

خلاصه با لطف اون بنده خدا و راهنمایی هاش شروع کردم به کار.

خیلی سخت بود اما خدا بیامرز مشتی  رضا درست مثل یه استاد کنارم بود و کار را یادم می داد و خیلی طول کشید.

اما خواستم و توانستم ، زمان برد و مشتی رضا هم کنارم بود و خامی هام رو تحمل می کرد

خدا بیامرزتش که مثل یه پدر تو کار بزرگم کرد.

خلاصه کنم آقا محسن گل، اگر مرد عملی بسم الله ، اگر نه ، نه کار ما رو خراب کن نه وقت خودت را تلف.

  • نه حاج آقا هستم ، من انتخاب کردم و تا آخرش هستم.
  • آفرین من هم پشتت هستم پسر. تو دوره هایی که لازمه آموزش ببینی ثبت نامت می کنیم و با جدیت آموزش میبینی و کار میکنی. من یک فروشنده حرفه ای میخوام .
  • حاج اقا فروشنده مگه حرفه ای و غیر حرفه ای داره ؟!

حاجی گلوش را صاف کرد و عینکش را از روی چشمش برداشت و گفت:

ببین پسرم

ما ۳ دسته فروشنده داریم:

دسته اول

فروشنده هایی که کاملا ناشی و غیر حرفه ای هستند

و رفتار مناسبی با مشتریان خود ندارند، مطمئنا کسب و کار این فروشنده ها دوامی نخواهد داشت.

 

دسته دوم

فروشنده های عادی هستند که رفتار بسیار عادی با مشتریان خود دارند

این فروشنده ها گاهی خیلی خوب و گاهی خیلی بد هستند 

بیشتر اوقات رفتار متوسطی با مشتریان خود دارند

تا زمانی که رقیب جدی نداشته باشند مشتری ها از آن ها خرید می کنند 

عمر کسب و کار این فروشنده ها دوام زیادی نخواهند داشت.

 

و اما دسته سوم دقیقا همون چیزی که من از تو انتظار دارم

این دسته از فروشنده ها تعداد بسیار کمی هستند،

فروشنده هایی که حرفه ای هستند و به بهترین شکل با مشتریان خود رفتار می کنند

ارتباط خوبی با آنها برقرار نموده و به نیازشان پاسخ می دهند.

کسب و کار این دسته از فروشنده ها در جایگاه مطلوبی قرار دارد، مشتریان آن ها وفادار هستند

ومشتری ها این فروشنده ها را به دیگران نیز معرفی می کنند و برای آن ها رایگان تبلیغ می کنند.

 

در نتیجه اگر دوست داری کسب و کار موفقی داشته باشی

باید یک فروش موفق داشته باشی و خود نیز فروشنده حرفه ای باشی 

پس به من حق بده که بخواهم تو هم حرفه ای باشی چون مهمه که کسب و کار من موفق باشد.

اما من از تو می خواهم که یک فروشنده حرفه ای باشی و آن را کاملا آموزش ببینی .

 

برای تبدیل شدن به یک فروشنده حرفه ای شما باید ۳ گام را طی کنی.

  • گام اول: یادگیری

در مرحله اول باید بیاموزی که یک فروشنده حرفه ای چه خصوصیاتی دارد.

تو در دوره های مختلف آموزشی شرکت میکنی کتابهای مرتبط با این فن را مطالعه میکنی

روش های مشتری مداری را فرا میگیری. با چرخه جذب و حفظ مشتری کاملا آشنا می شوی.

 

  • گام دوم: الگو برداری

بعد از اینکه خصوصیات یک فروشنده حرفه ای را یاد گرفتی

باید در فروش و ارتباطات دیگران دقت کنی و الگو برداری نمایی و نکات مثبت و ایرادات را ببینی و یاد بگیری.

نکات مثبت را به کار خود اضافه کنی و نکات منفی را از کسب و کارت حذف کنی.

 

  • گام سوم: تمرین

حالا که نکات لازم را آموختی و از نکات مثبت فروشنده های حرفه ای الگوبرداری کردی نوبت به تمرین می رسد.

شما باید مهارت هایی را که آموختی تمرین کنی تا ملکه ذهنت بشن و بتونی در کسب و کار خودت اجرا کنی.

 

این سه گام به شما کمک می کند تا یک فروشنده حرفه ای شوید

خوب دیگه بهتره که برای دقیق تر و بهتر یاد گرفتن بری کلاس و حرفه ای یاد بگیری که حرفه ای بشی

بهت توصیه میکنم برای اینکه بیشتر یاد بگیری تو کلاس های ثروت آفرینان ثبت نام کنی،  امیر پسر من هم همون جا چند تا دوره رفت.

خیلی خوب بود دیگه راحت با مشتری های شرکتشون مذاکره میکنه و قرار داد میبنده و مدیرش هم ازش راضیه

چون میدونم پسر خوبی هستی من هم کمکت میکنم.

 

شب موقع تعطیل کردن مغازه وقتی داشتم همه چیز را مرتب می کردم حاج علی صدام کرد

و یه دسته پول گذاشت رو میز

و گفت فردا قبل از اومدن برو ثبت نام کن و یک تکه کاغذ هم داد دستم گفت اینم شماره تلفن و آدرسش هست.

پول رو برداشتم و تشکر کردم و چشمی گفتم و مشغول شدم. کارها را جمع و جور کردم و از حاج علی خداحافظی کردم.

 صبح زودتر از همیشه بیدار شدم. هوای دلچسبی بود. خنکای پاییزی آدم رو سرحال میکرد.

زودتر از همیشه از خانه زدم بیرون باید قبل از رفتن به مغازه اول می رفتم موسسه ثروت آفرینان برای ثبت نام

وقتی رسیدم موسسه نگران بودم راستش میانه خوبی با درس و مشق نداشتم 

اما راهی نداشتم اگر یاد نمیگرفتم حاجی عذرم را  میخواست .

وقتی وارد شدم با استقبال گرمی روبرو شدم و خیلی زود یه آقایی که خیلی هم خوب صحبت میکرد آمد و منو راهنمایی کرد و در دوره نوابغ فروش ثبت نام کردم.

 

آخر هفته کلاس شروع میشد پنجشنبه را از حاجی مرخصی گرفتم و رفتم سر کلاس های نوابغ فروشی که ثبت نام کرده بودم.

تو این دوره ها خیلی چیزها یاد گرفتم که اگر موفق می­ شدم تو کارم پیاده­ سازی کنم، حتما فروشنده حرفه ای میشدم.

درست همون چیزی که حاجی میخواست.

نکته ه­ایی که برام جالب بود این بود که:

اگر توانستید خرید لذت بخشی را به مشتریان خود هدیه نمایید، یک فروشنده حرفه ای هستید.

قرار بود در این دوره تکنیک هایی را به ما یاد بدهند

که فروش موفق داشته باشیم تکنیک هایی که فروشگاه های بزرگ apple  و lego  استفاده می کردند.

تکنیک هایی که سعی من بر این هست تو این مقاله کاملا به شما هم آموزش بدهم.

برای این که یک فروشنده حرفه ای باشیم باید به ۹ تا اصل کاملا مسلط باشیم .

یکی از ساده ترین و مهم ترین آن ها خوش آمد گویی و استقبال از مشتریان هست، اما مهم هست که چطوری برخورد کنیم.

 

  1. خوش آمدگویی و استقبال از مشتریان

به خاطر داشته باشید که اولین ملاقات بسیار مهم است

وقتی شما در اولین ملاقات چهره ای گشاده و صمیمی داشته باشید 

با یک خوش آمدگویی مناسب به استقبال مشتری بروید مشتری هیچ گاه شما را ازیاد نمی برد.

اما فراموش نکنید که این استقبال و خوش آمد گویی ارتباط مستقیم با نوع شخصیت و رفتار مشتری دارد.

 

پس بیخود نبود حاج علی جلوی همه مشتری ها از جایش بلند میشد و به من هم تاکید داشت حتما این کار را انجام بدهم.

اگر حتی حاج علی در حال صحبت کردن با تلفن بود صحبتش را به بعد موکول می کرد 

با مشتری سلام و احوالپرسی می کرد و بهش خوش آمد می گفت.

اما همیشه بهم میگفت فاصله را حفظ کن و رفتار مناسب داشته باش.

 

  1. ظاهر و پوشش شما

یکی دیگر از موارد مهمی که در ارتباط با مشتری بسیار تاثیرگذار است نوع ظاهر و پوشش شماست.

شما باید تصویر ذهنی خوبی از خود برای مشتری بسازید تا بتواند به شما اعتماد بیشتری داشته باشد.

لباس مناسب و رسمی را در این مواقع از یاد نبرید.

اینجا مهم نیست شما چه لباسی دوست دارید مهم این است مشتری ها از شما چه انتظاری دارند.

همیشه این مثال معروف را به یاد داشته باشید

((ماهیگیر از کرم بیزار است، اما برای ماهیگیری باید کرم به همراه داشته باشد)) .

جالب بود برام الان که دقت می کنم میبینم حاج علی همیشه خوش پوش بود

با اینکه مسن بود خیلی شیک و مرتب لباس میپوشید و همیشه به من هم تاکید میکرد که همیشه مرتب باشم و خوش پوش.

 

  1. تماس چشمی

تماس چشمی را فراموش نکنید.

تماس چشمی در برقراری ارتباط نقطه عطف به حساب می آید.

شما با تماس چشمی می توانید حسی را به مشتریان خود منتقل کنید که خیلی راحت تر با شما ارتباط برقرار نمایند

به شما اعتماد بیشتری داشته باشند.

جالب بود یادم میاد آن اوایل که رفته بودم پیش حاج علی عادت داشتم با مشتری حرف بزنم سرم رو پایین بندازم.

برای اینکه بیشتر به کارم برسم کارهای دیگر را هم انجام بدهم.

اما حاج علی که یک یا دو بار دیده بود بهم میگفت وقتی مشتری داری فقط به مشتری برس نه کار دیگه.

پس دلیلش این بود.

 

  1. تعریف کردن

هر انسانی از اینکه از او تعریف کنند خوشحال خواهد شد البته اگر این تعریف درست و به جا و به حق باشد.

تعریف کردن حس خوشایندی را به وجود می آورد و مشتری با احساس بهتر می تواند به خرید خودش ادامه دهد

یک ارتباط عاطفی مطلوب بین شما و مشتری به وجود می آید.

فراموش نکنید این نکته نیاز به تمرین دارد.

یاد بگیرید که چگونه نکات مثبت را ببینید

در شروع مذاکره وقتی به استقبال مشتری رفته اید این نکات مثبت را به سرعت پیدا کنید و از مشتری خود تعریف کنید.

حواستان باشد که این تعریف کردن  فرمول دارد.

به کار بردن

  1. نام فرد
  2. علت تعریف
  3. ارائه تعریف

 شما در تعریف حتما باید فرد را نام ببرید. افراد از شنیدن نام خود خوشحال می شوند.

سپس علت تعریف را بیاورید و بعد تعریف را ارائه دهید.

  1. مشتری مهمان شماست

مشتری همواره مهمان شماست.

رفتاری که دوست دارید یک میزبان با شما داشته باشد را با مشتری خود داشته باشید.

در بدو ورود به او توجه نمایید و حتما خوش آمد بگویید.

با او گرم صحبت کنید البته به یاد داشته باشید که همواره رفتاری متناسب با شخصیت او با او داشته باشید.

 

  1. گوش کردن حرفه ای

این پارامتر مهمترین وجه تمایز بین یک فروشنده حرفه ای و غیر حرفه ای می باشد.

فروشنده حرفه ای باید بتواند به نظرات و دلنگرانیها و سوالات مشتری خوب گوش کند و پاسخی حرفه ای بدهد.

شما با گوش کردن فعال پیام مخاطب را که همان نیازهای مشتری است دریافت می کنید.

در هنگام گوش کردن مشتری را نگاه کنید زیرا می تواند این پیام ها را از طریق کلام یا پیام های غیر کلامی به شما منتقل کند.

یادداشت کردن را از یاد نبرید

شما با یادداشت کردن احساس اینکه به حرف های مشتری به خوبی گوش می دهید را به او انتقال می دهید.

پس از پایان صحبت های مشتری روی صحبت هایش جمع ­بندی داشته باشید و پیامش را تکرار کنید.

یک فروشنده موفق همواره به مشتری گوش می کند و نیازهای او را جستجو می نماید.

گوش کردن حرفه ای کار پیچیده ای است آن را تمرین کنید 

به خاطر داشته باشید فروشندگانی که همواره صحبت می کنند ناموفق هستند.

 

  1. معرفی محصول

مهمترین بخش کار شما اینجاست

معرفی محصول با استفاده از ویژگی هایی که بتواند به نیازهای مشتری پاسخ گوید.

این معرفی می تواند حضوری باشد یا غیر حضوری در هر صورت باید از جملاتی کوتاه و شفاف استفاده کنید.

هر جمله ای که به کار می برید باید یک ارزش را به مشتری منتقل نماید.

از جملات کوتاه و ساده استفاده کنید از استفاده اصطلاحات پیچیده و آکادمیک حذر نمایید.

مشتری دوست ندارد با افراد بزرگ مقایسه شود و یا در پرزنت شما کوچک و ناتوان و کم سواد به نظر بیاید.

از ارقام و آمار استفاده نمایید

زیرا مشتری سعی می کند اعداد را بخاطر بسپارد و زمانی که اعداد را مرور می کند حتما شما را به یاد می آورد.

گاهی اوقات اطلاعاتی که در مورد ویژگی های یک محصول به مشتری می دهید نمی تواند به نیاز مشتری پاسخ دهد.

اینجاست که شما باید دست به کار شوید و به مشتری خود راهکارهای مناسب ارائه دهید.

راهنمایی کردن مشتری ها می تواند تاثیر زیادی نسبت به احساس خوب آن ها به کسب و کار شما داشته باشد.

 

 

  1. جلب اعتماد مشتریان

ارائه یک تبلیغ منطقی و عقلانی از موارد بسیار مهم در جلب اعتماد مشتریان است،

اگر در تبلیغ از آمار و ارقام استفاده می کنید واقعی یا حداقل نزدیک به واقعیت باشد ( حتما در مورد آن مطالعه کرده باشید).

 نکته مهم دیگر این است که در تبلیغ و معرفی محصول خود از کلماتی که انتهای آن ها ترین دارد استفاده نکنید

این کلمات قابل لمس نیستند بنابراین برای مشتری غیر قابل باور است.

با مشتری صادق باشید

زیرا مشتری ها هیچ گاه دروغ هایی که به عنوان تمایز در تبلیغات استفاده می شوند را باور نمی کنند.

یکی دیگر از اصول مهمی که باعث می شود مشتری به شما اعتماد کند شیوه بیان شماست،

شیوه ای که خودتان و محصولتان را پرزنت میکنید.

طبق اصل خطای هاله ای مردم به افرادی که ظاهری بازنده و خوب دارند اعتماد بیشتری می کنند.

 

  1. مهارت خداحافظی کردن

قبلا یاد آور شدیم که مشتری همواره مهمان شماست .

خداحافظی خوب و مناسب احساس خوبی را در مشتری ایجاد میکند.

از جملات دارای انرژی خوب و بالا استفاده کنید.

مطمئن باشید که مشتری که با لبخند و احساس خوب محل کار شما را ترک می کند دوباره بازخواهدگشت.

در نتیجه یک خداحافظی خوب، مشتری را ترغیب به بازگشت می کند.

 شما با یک خداحافظی خوب و کاربرد جملات مناسب حس خوبی را به مشتری انتقال می دهید

به او لحظات خوب حضورش را منتقل می کنید.

مطلب بسیار مهمی که باید موقع خداحافظی به خاطر داشته باشید این است که:

رفتار شما با کسی که از شما خرید کرده با کسی که اصلا چیزی نخریده می بایست یکسان و سرشار از سپاسگزاری و ادب باشد.

نکته مهم اینکه لحظه شروع گفتگو و لحظه پایان، لحظات مهمی است که باید احساس خوب به مشتری منتقل نمایید.

 

حالا یاد گرفتم که هر وقت مشتری از مغازه بیرون میره از خودم میپرسم که:

  • آیا مشتری محل کار مرا راضی ترک کرد؟
  • آیا دوباره به سمت ما بر میگرده؟
  • آیا خرید از ما را به دیگران پیشنهاد میکنه ؟

 

و اگر جواب این سوال ها مثبت باشه مطمئنا فروش خوبی داشتم و موفق شدم .

از روزی که دوره نوابغ فروش را رفتم خیلی چیزها عوض شد،

مثلا خیلی از مشتری ها که می ­آمدند مغازه یک راست سراغ حاج علی رو می گرفتن

من رو بچه حساب می کردن الان خریدشون را می کنند و بهم تبریک میگن

که چه زود راه افتادی و کار را یاد گرفتی و این نشانه این هست که من می تونم و دارم پیشرفت میکنم.

هم خودم راضی­م و هم حاج علی.

یاد گرفتم فروشندگی ساده نیست.

اتفاقا یه کار سختیه که باید مهارت های لازم را داشته باشی

اگر فروشنده خوبی نباشی نمی توانی فروش خوب داشته باشی و عملا موفق نبودی.

یاد گرفتم فقط یک فروشنده حرفه ای هست که می تونه فروش موفق داشته باشه

و برای فروشنده حرفه­ ای شدن ادم باید آموزش ببینه .

هیچکس حرفه ای به دنیا نمیاد نه توی فروشندگی و نه توی هیچ کار دیگه. این آموزش و تکرار و تمرین هست که ادم رو حرف ه­ای میکنه.

 

Uncategorized

اصول_فنون_مذاکرهافزایش فروشفروشندهمتقاعدسازی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *