شجریان ، من و …

لحظات وحشتناک در زندگیم زیاد بوده است ، زمانهائی که چون راه گم کرده ای بر تخته پاره ای بر موج ، رها رها زیر رگبار حوادث . بدون هیچ مستمسکی، زمانی که گریزی جز توسل و توکل نداشته ام .

اما شب آخر کنسرت همایون شجریان در ۱۲ مرداد ۱۳۹۸ در مجموعه انقلاب ، کنسرت سیمرغ که با رهبری استاد محمد رضا درویش و آهنگسازی حمید متبسم یک جهنم دیگر بود.

قابل توصیف نیست که چگونه با همکاری دوست خوب علی رفیعی که داماد استاد شجریان بود، مجوز اجرا را بنام شرکت دل آواز گرفتیم. به هرحال پدر همایون در مورد خس و خاشاک و جنبش سبز صحبت کرده بود و این یعنی خیلی بد! و اگر در یکی از شبهای کنسرت حضور پیدا کنه و مردم چیزی بگن و اون چیزیی بگه و …. ، وا حسینا.

بزرگترین دغدغه این بود که کنسرت بشه متینگ سیاسی و شعار و این حرفا. خیلی انرژی برد تا ما با فلاکت توجیه کردیم که کسی که پول میدهد و بلیط می خرد ، دنبال لذت بردن از موسیقی است نه فعالیت و مبارزه سیاسی!  بهرحال با همکاری افراد مختلف و متعدد مجوزها صادر شد.

شب اول عالی اجرا شد و مردم راضی رفتند در شب دوم با توجه به بازتابهای شب اول زمزمه حضور استاد شجریان در شب آخر برای اختتامیه شروع شد. ساعت یک شب بود که  در حال خروج از استادیو تنیس مجموعه انقلاب (محل برگزاری کنسرت)بودم ، رئیس حراست مجموعه به من زنگ زدکه : امیرحسین کجائی

تو زمین تنیس

بدو بیا

یا خدا چی شده بود

خودم را به دفتر حراست رساندم و متوجه شدم که زمزمه آمدن استاد باعث لغو کنسرت خواهد شد!!

نمی دانستم باید چی کار کنم ؟

هرچه مذاکره کردم نشد

قرار شد من به استاد بگویم که برای اختتامیه کار پسرت به کنسرت پسرت نیا!!!

آنشب گذشت و من نمی توانستم نه با همایون نه علی رفیعی این موضوع رو بگم

آنروز من بجای انجام کارم فقط جواب تلفن می دادم که یا تهدید بود و یا توصیه و دلسوزی بود وهمه یک چیز می گفتن : نیاد

صبح هم یکنفر رو فرستادم مراکز فروش بلیط و تمام بلیطهای مانده پس بگیره.

ساعت حدود ۴و۵ بود که باز تلفن زنگ زد که بیا

رفتم

ببین امیرحسین امشب رو کنسل کن ما در رو می بندیم ! کسی رو راه نمی دیم

آقا مگه میشه

مردم بلیط خریدن امروز هم برای کنترل بیشتربلیط نفروختیم، سالن نصفه است!

امشب اختتامیه است کلی خبرنگار خارجی داره میاد

چی خبرنگار خارجی!!

قرار نبوده خبرنگار بیاد!

آقا اختتامیه یه کنسرته، این کنسرت هم آغاز یه تور جهانیه ، مگه میشه بدون خبرنگار برگزار بشه ؟

چرا به ما نگفتی و …

با اتفاقاتی که نمی توانم توضیح بدم، تعهد دادم که اگر اتفاقی و شعاری داده شود من مسئول ناامنی و همه چیز هستم ! صورت جلسه رو امضا کردم و… قرار شد همکاری کنند و تا شب آخر هم با آبرومندی برگزار شود، هرچن که خسارت بلیط نفروختن روز آخر و خالی بودن نصف استادیوم رو نمی شد کاری کرد.

اما نیم ساعت قبل ازکنسرت زمانی که تازه گروه داشت آماده میشد که بره روی سن ، بازهم احضار شدم

امیرحسین کسی روی سن نره، شروع نکنی یا! بدو بیا

باز رفتم

رئیس وقت حراست که انصافا اگر پای کار نه ایستاده بود ، کنسرت همان شب اول لغو شده بود گفت که الان بچه گفتن که (د . الف ) خودش داره میاد کنسرت رو بهم بزنه !!

گفته که ……

آقا مگه برادر رئیس جمهور بودن سمته؟!! این دیگه چیه بابا!

مستاصل بودم ، اگر اتفاقی می افتاد ، کسی به کسی چیزی می گفت و درگیری می شد هجوم و ترس جمعیت فاجعه ایجاد می کرد، و من مسئول همه این نا امنی ها بودم !

حاجی این یعنی کبریت زدن به بشکه باروت ، مردم توی استادیوم هستن ، گروه آماده ست بره بالا، صدای سوت و تشویقها رو ببین!

هر اختشاشش باعث ترس مردم میشه زن و بچه مردم ممکنه کشته بشن

رئیس حراست از سر عجز پرسید : من چیکار کنم ؟

به شکر خودرن افتاده بودم.

در همین حین تلفنم زنگ زد، علی بود، گفت: استاد شجریان درب جنوبه، هماهنگ کن بیاد تو

من با مخفی کردن مشکلات کار رو پیش برده بودم و الان باید زمان میخریدم

گفتم بگو بیاد درب غرب راحت بیاد تو اونجا خلوته

لحظات مرگباری بود.

اگر استاد را به ورزشگاه راه نمی دادن چه میشد؟

اگر به میان جمعیت میریختن چه می کردم ؟

من که هیچ توان اجرائی نداشتم !

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

به سید محمد (رئیس حراست) گفتم استاد اومده ، بیاد تو مردم آروم میشن

فریاد زد: تو دیونه ای ،رگ های گردنش زده بود بیرون ، داد میزد: می گم ( د ، الف ) داره میاد تو اونوقت می گی پشت دره.

راهی نداشتم بلند شدم و محکم بهش گفتم.

تاحالا دیدی من کار خراب انجام بدم

گفت آره زندگی منو یه هفته است به […] کشیدی

گفتم اطمینان کن استاد بیاد جوعوض میشه ، کنسرت ناظری یادت نیست

با عصبانیت گفت این فرق می کنه ، نمیشه

با عصبانیت گفتم سید امشب اینجا کشته میده کمک کن درستش کنم! یا زنگ بزن امشب جفتمون ببرن اوین من تعهد دادم اما تو مسئولی ، من پای همه چی هستم ، کمک کن تمامش کنم

آخه من چیکار کنم؟

توی ذهنم هرچی دعا بلد بودم می خوندم که آرامش و قدرت کلامم از بین نره ، گفتم : ببین من بلیط فروشی امروز رو کنسل کردم سالن نصفه است ، نگران نباش من کارم رو بلدم .

اگر یه کلمه حرف بزنه می دونی چی میشه؟

نمی دونم این حرف رو از کجا آوردم و گفتم : من ظهر با دامادش صحبت کردم ، مژگان (دختر استاد) باهاش صحبت کرده، سخنرانی در کار نیست ، کنسرته ، سید پائین پر خبرنگاره داخلی  خارجیه

با دست زد توی سرش ، می دونم امشب ما رو از کار بی کار می کنی.

در آن شرایط جهنمی چندباره از من قول خواست که استاد سخنرانی نکند و چیزی نگوید

واقعیت این بود که من چیزی به کسی نگفته بودم و جلوی استاد رو هم نمی تونستم بگیرم چون اصلا دست من نبود، من تهیه کننده بودم اما نمی توانستم جلوی استاد آواز ایران را در برنامه پسرش بگیرم!! اما قول دادم ، سپردمش به خدا.

صدای تشیویق مردم قطع نمی شد، البته تشویق نبود، اعتراض به تاخیر برنامه بود.

دستور ورود استاد از درب غربی صادر شد و یکی از کشت های حراست هم بعنوان راهنما لندکروز سفید حامل استاد را اسکورت کرد .

کتش را پوشید و تیمش را بخط کرد.

دوئیدم بسمت استادیوم که برنامه شروع بشه

ارکستر روی سن رفت و استاد هم رسید، قرار شد به بهانه پذیرائی برای توجیه استاد او را به دفتر مدیر مجموعه ببریم

با تواضع پیاده شد، تیم حفاظت او را احاطه کرده بود، پس از خوش آمد گویی گفتم که در دفتر مدیریت مجموعه برای پذیرائی از تدارک دیده شده.

نپذیرفت و گفت می خواهد کنسرت را ببیند و از من مسیر را پرسید

جوی که بوجود آمده بود دهان ها را بست. بسمت پشت سن راه افتادیم تا از گوشه راست سن ، بسمت صندلیها ردیف اول برویم.

من فقط نگران گند زدن (د.الف) بودم ، که روی بیسیم می گفتن وارد مجموعه شده است.

استاد به پشت سن رفت و ایستاد تا قطعه در حال اجرا تمام شود و بعد بدون معطلی وارد استادیوم شد و در جائی که برای او و خانواده اش در نظر گرفته بودن نشست.

استادیو با ورود استاد منفجز شد اما اجازه استاد برای ادامه به رهبر ارکستر و رقص آرشه ها بر سیم ها سکوتی را بر استادیوم حاکم کرد.

همه روی آتش بودیم، برگشتم پشت سن ،گفتن رسیده توی دفتر حراسته !!

درحال دویدن بسمت دفتر حراست بودم که یکی از دوستان قدیمی و ازبچه های مسجد الانبیا هم با خانواده اش آنشب دعوت کرده بودم صدام کرد.

گفت چته امیرحسین

گفتم فلانی اومد مجموعه و داره میاد برنامه برو بهم بزنه اینجا پر خبرنگار و زن و بچه است این یه فاجعه ملی میشه

گفت کوش

کی کوش

همون …

حاج امیر دستم رو گرفت و گفت هیچی نمیشه، با من اومد توی

قبل از اینکه به دفتر سید محمد وارد بشم اومد بیرون ، رنگ به صورتش نبود.

حاج امیر رو که دید شروع کردن به احوال پرسی گرم ، ظاهرا نیاز به معرفی نبود !!

حاج امیر گفت برو دنبال برنامه ات و رفت توی دفتر سیدمحمد.

ده دقیقه بعد روی بیسیم شنیدم که حاج امیر فلانی را برده جاده سلامتی و داره حرف می زنه . عین این فیلمها که سیم درست بمب ساعتی رو قطع می کنن ، نفس راحتی کشیدم. برگشتم پشت سن ، علی پرسید چی شده ، گفتم هیچی ، ناگهان متوجه شدم ،

پارت اول در حال اتمام بود و مثل هرشب نیم ساعت برک میدن.

دادن تایم استراحت یعنی بهم ریختن سالن!!

بدو، برگشتم خودم رو به بک استیج رسوندم تا علی را پیدا کنم

اما علی ظاهرا در تمام این مدت پشت سرم بوده.

از او خواستم بدون استراحت ارکستر نیمه دوم رو هم برگزار کنه.

گفت :هماهنگه، نگران نباش، با دسته کورا که طرف نیستی.

انگار از روی بخاری ورم داشتن گذاشتن توی آب سرد، رفتم گوشه سالن حس خوبی بود، خداروشکر کردم که تا اینجا از بیخ گوشمون رد شده، چشمام حلقه اشک بود.

یکی از بچه های حفاظت که کنارم بود گفت، شمام عاشق شجریانی ها ، نمی دونستم چی بگم ، گفتم آره با آهنگش خاطره دارم !!

آرامش حاکم شده بود.

ابراز احساسات مردم برای استاد آواز ایران بخشی از برنامه بود.

اجرا تمام شد و حالا باید سریعتر استاد رو خارج می کردم که بره و تمام ، با دولایه امنیتی استاد را از کف خارج کردم ، اما بیرون نرفت !! وگفت می خوام بچه ها رو ببینم ( نوازنده ها) !!

یه نگاه به علی کردم، اما علی حرکت کرد بسمت محل پذیرائی ارکستر، و ناخودآگاه همه ره همون سمت رفتیم!!

برخوردی اینقدر دوستانه ندیده بودم با تک تک بچه حال و احوال کرد انگار نه انگار که سلطان آواز است.

تواضع و فروتنی وادب همایون نسبت به پدر برای من که رفتار آقازاده های موسیقی را با پدرانشان دیده بودم بسیار تاثیرگذار بود.

بخش خنده دار این بود که تمام مخالفین برنامه که از صب ما رو سرویس کرده بودن دنبال عکس یادگاری با استاد بودن !!

استاد هم وایستاد تا آخرین نفر عکس گرفت. من دل توی دلم نبود، می خواستم زودتر تمام بشه ، برسم خونه ، زیر دوش و بخوابم

اما نمی ذاشتن و هی عکس.

نمی دونم چند هزار ثانیه گذشت ،

اما استاد و همایون و

با آرامش ایستاد همه عکس گرفتن، بالاخره موفق شدم استاد رو بسمت ماشین حرکت بدم ، وقت لند کروز حرکت کرد دیگه تمام شد بود، به خیر!

و آن شب جهنمی ، که ناگفته های زیادی دارد

فقط با لطف الهی، تمام شد.